تبليغاتX
خوره

خوره

كمي فيلم ، كمي فلسفه و خيلي پوچي از ...

گاوخوني

براي اولين بار در كتاب جغرافي دبستان بود كه با اين نام آشنا شدم و با اينكه بعد از آن همواره مي دانستم گاوخوني كجاست هميشه برايم لغتي ثقيل و ناآشنا مي نمود انگار كه اصلاً جاي گاوخوني روي نقشه ايران گم شده و بايد مانند پازلي بهم ريخته باشد. سالها گذشت تا اينكه شنيدم بهروز افخمي فيلمي به اين نام ساخته و چون آن زمان دانشجو بودم با صحبتهايي كه گاه و بيگاه درباره سينما شكل مي گرفت از زبان يكي از دوستان كه فيلم را ديده بود شنيدم كه نمي داند اين فيلم براي چه ساخته شده است.

چند روز پيش فيلم به دستم رسيدو موفق شدم آن را تماشا كنم. اولاً بايد بگويم كه ساخت اين چنين اثري در ايران و آن هم اينگونه واقعاً نادر است و هيچ مثالي براي توضيحش يافت نمي شود. داستاني با روايت اول شخص مفرد در فضايي سرد و مرموز و سرشار از كابوس و رؤيا.

راستش را بخواهيد مقصودم از نوشتن اين مطلب تحليل فيلم نبوده و نيست چرا كه به قول معروف اين داستان در برابر تحليل از خود مقاومت نشان مي دهد باري جداي آن هم دست زدن به تحليل چنين فيلمهايي مگر در حد جزئياتي سخيف امكان پذير نبوده و ارزش اثررا تنزل مي دهد.

بيشتر از هر چيز مقصودم از اين درازگويي شايد اداي احترام به جعفر مدرس صادقي نويسنده داستان گاوخوني باشد. جعفر مدرس صادقي يكي از قدرناديده ترين هنرمندان معاصر ايران است چرا كه در زماني كه او گاوخوني را نوشت ( سال 1362 ) نه جايي به نويسندگان موفق جايزه ميداد و نه وضعيت فرهنگي جامعه شور و شوقي براي مواجه شدن با يك شاهكاررا نويد ميداد. شايد اين درست باشد كه هر نسلي بايد بوف كوري مختص خود داشته باشد و گاوخوني هم مختص نسل ماست و از اين نظر جعفر مدرس صادقي وظيفه خود در قبال هم نسلانش را بخوبي انجام داده است.

به هرحال براي شما كه هنوز با گاوخوني آشنا نشده ايد خواندن اين رمان تجربه ژگرفي خواهد بود و نصيحتي از يك برادر كوچكتربه افرادي كه در پي رمزگشايي و تحليل اين داستان هستند : از خواندن و يا تماشاي اين فيلم لذت ببريد و از افتادن در تسلسلي كه اينجانب هنوز بخاطر فيلم بزرگراه گمشده اثر ديويد لينچ در آن گرفتارآمده ام بپرهيزيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 13:52  توسط احسان ارباب تفتي  | 

نام كوچك : كارمن

شما ميدونيد چي بهش ميگن ؟ وقتي يكطرف گناهكاره و يكطرف بيگناه ، وقتي هيچ چيز غير از سپيده دم وجود نداره ؟

                                                                             بهش ميگن طلوع

شايد فيلم كارمن ساخته ژان لوك گدار از نظر من گداري ترين فيلم كارنامه اوست. فيلمي كه در بطن خود كاملآ جهاني و حساس به مسائل روز دنيا است. دوره افكار و فيلم هاي افرادي چون گدار به پايان رسيده و لاجرم او در تيمارستاني زندگي مي كند تا مگر تب نكند و در اين اگزستانس جاي درجه تب با انگشتي در باسن پرستار عوض شده است و آرام با نمايش تصويري از دريا در قالب كوارتري از بتهوون مي شمارد : دو ، ر ، مي ، فا ، سل ، لا ، سي.

اما همه اينها به گفته خود گدار بدان علت است كه مردم آنچه را دوست دارند نمي گويند اما او هر آنچه را بخواهد. او كه چون روحي پريشان خود را به اين طرف و آنطرف مي زند تا با لمس اشيا اطراف خود ثابت كند روح نيست بلكه جسمي است بي روح.

باري همه سينماهاي فرانسه در حال نمايش آثاري از جرج لوكاس و اسپيلبرگ روزگار مي گذرانند و كمي آنطرف تر گدار و تيم فيلمسازيش براي پرداخت دستمزد هنرپيشه ها ، روي حقوق تكنسين ها قمار مي كنند و مي بازند.

با همه اين اوصاف بازهم جاي شكرش باقي است كه اگر كارمن با آن باسن زيبا و كثيفش عاشق كسي شود ، زمان فرجام او فراميرسد.      
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 8:1  توسط احسان ارباب تفتي  | 

ماه ، گل ، خورشيد و بازي

جذام خانه قلعه محراب خان مشهد سال ۱۳۴۱ ، پسر چهار ساله اي را از خانواده جذاميش جدا مي كنند و براي جلوگيري از ابتلا به جذام به مكان ديگري انتقال مي دهند. سال ۱۳۴۲ خانواده جذامي پسرك از جذام خانه قلعه محراب خان مشهد اخراج شده و با فرزندشان به جذام خانه بابا داغي تبريز تبعيد مي شوند. يك هفته بعد از ورود آنها ، فروغ فرخزاد به همراه تيم فيلمسازيش به آنجا مي رسند تا فيلم "خانه سياه است" را بسازند. در صحنه اي از فيلم ، سر كلاس كودكان جذامي معلم از شاگردش مي خواهد تا چند چيز قشنگ را نام ببرد و كودك مي گويد " ماه ، خورشيد ، گل و بازي " و اين لحظه اي است كه بزرگترين اتفاق زندگي اين كودك رخ مي دهد يعني فروغ تصميم مي گيرد حسين منصوري را به فرزندي قبول كرده و با خود به تهران بياورد.

داستاني كه تا اينجا خوانديد فتح بابي است بر فيلم "ماه ، خورشيد ، گل و بازي" ساخته كلاوس اشتريگل درباره زندگي حسين منصوري پسر خوانده فروغ فرخزاد. آنچه در اين ميان حائز اهميت است طرح اين داستان براي اولين بار بعد از ۴۵ سال مي باشد كه تنها و تنها مردانگي و صداقت حسين منصوري را به رخ مي كشد كه چگونه مانند اكثر شارلاتان هاي اطراف ما از چنين مساله پراهميتي كمترين سوء استفاده اي نكرده و به گفته خود حال هم كه اين راز برملا شده به دليل اصرار هاي كلاوس اشتريگل و به هدف معرفي فروغ و شعرش به جامعه غير ايراني بوده است.

فروغ فرخزاد و حسين منصوري

باري اگر كمترين علاقه اي به فروغ و شعرش داشته باشيد از ديدن حتي صحنه اي از فيلم درون فضاي به شدت تاثير گزار آن غوطه ور خواهيد شد. اين فيلم شايد يكي از معدود فيلم هايي باشد كه به تكه هاي ناشناخته زندگي فروغ پرداخته و نقش افرادي چون ابراهيم گلستان را به اندازه پر رنگشان ترسيم كرده است. اين فيلم در كنار خانه سياه است ، مجموعه سفرنامه فروغ به ايتاليا و معدود دكلمه هايش از شعرهاي خود شايد پر ارزش ترين كلكسيوني است كه مي توان به ياد اين شاعر كه نه اين زن گرانمايه حفظ نمود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:9  توسط احسان ارباب تفتي  | 

و نيچه گريست

به تازگي در بساط يكي از DVD فروشان پياده رو، فيلمي به عنوان "ونيچه گريست" يافتم و با توجه به علاقه وافرم به جناب فردريش بزرگ فيلم را خريدم.فيلم بر اساس رمان معروفي به همين نام اثر اروين يالوم ساخته شده است و كارگردان آن Pinchas Perry مي باشد. لازم بذكر است به لحاظ تماتيك بودن فيلم ، در اينجا بحث ما بيشتر كتاب را مدنظر قرار مي دهد البته در مورد فيلم هم صحبت هايي دارم.كتاب سروصداي زيادي را در سرتاسر جهان به پا كرده و داراي موافقان و مخالفان بسياري است و علارغم پيش زمينه ذهني من ، به هيچ رو منطبق بر مستندات تاريخي نيست و به همين علت است كه سعي دارم روي رمان بودن آن تأكيد كنم. كه يكي از دلايل مخالفت ها با اين كتاب نيز همين است.

همانطور كه ميدانيد نيچه يكي از تأثيرگذارترين متفكرين قرن 19 است كه نظريات و مباني فكريش همه علوم و دانشها را تحت الشعاع قرار داده است. حال با طرح مضاميني همچون عنوان خود كتاب "ونيچه گريست" به نوعي به سخره گرفته شده و در نگاه اول شايد او را بي ايمان نسبت به خود و نظرياتش نشان دهد. بطوريكه در بخش هاي متعددي از داستان نيچه به عنوان فردي ضعيف و مستعد كمك نمايش داده مي شود كه مطلقآ با روحيه اي كه ما از او سراغ داريم و يا حداقل بدانها معروف شده متفاوت مي نمايد.اما طرح اين مطالب به هيچ عنوان از بزرگي كار يالوم كم نكرده بلكه به عنوان نقدي بر آن وارد است. من كه كتاب را نخوانده ام و تنها فيلم را ديده ام به صراحت مي توانم به عمق انديشه و تفكري كه هنگام نوشتن كتاب به كار رفته اعتراف كنم و اما داستان ....

داستان در وين خردگراي قرن 19 مي گذرد و مقطعي از زندگي نيچه را به تصوير مي كشد كه او شديدآ به بيماري صرع دچار است و اندك شهرتي نيز يافته است. لازم بذكر است در اين مقطع از زندگي نيچه افرادي چون فرويد و بروئر نيز در وين به تحصيل و كار مشغولند.

داستان با مراجعه معشوقه سابق نيچه به دكتر بروئر آغاز مي شود او از بروئر مي خواهد كه به نيچه نزديك شده و بيماري او (حملات مكرر صرع) را  علاج كند همچنين از او مي خواهد تا اين كار را مأموريت گونه و بدون آگاهي نيچه از مراجعه وي به بروئر انجام دهد.بروئر هرچه تلاش مي كند نمي تواند نيچه را راضي به همكاري كند تا آنجا كه ميان آندو پيماني شكل مي گيرد و آن چيزي نيست جز اينكه نيچه در قبال درمان خود ، بروئر را با نظريات خود آشنا كرده و مشكلات روحي او را حل كند. اما نكته جالب اينكه بعد از مدتي متوجه مي شويم كسي كه در اين ميان نياز بيشتري به درمان دارد بروئر است نه نيچه.

با شرح حالي كه مختصرآ از داستان به دست آمد تنها يك نكته باقي مي ماند و آنهم عنوان كتاب است : در قسمتهاي پاياني داستان زمانيكه نيچه و بروئر خود را براي جدايي از يكديگر آماده مي كنند نيچه مي گريد و اعتراف مي كند كه در زندگي هرگز دوستي نداشته و همواره تنها بوده است. اين شايد چالشي ترين قسمت داستان باشد كه من نيز منتقد آن هستم. تا آنجا كه از اسناد تاريخي بر مي آيد تا آن زمان هنوز نيچه دچار فروپاشي شخصيت نشده بود و چنين كاري از او بعيد بنظر مي رسد. از اين مهمتر تبعاتي است كه طرح چنين مسأله اي بدنبال دارد. به نظر من حتي اگر نيچه چنين كاري كرده باشد ، طرح آن جز خسران و ضرر چيزي در بر نخواهد داشت. چرا كه طبق نظريه مؤلف ، هر اثر داراي ذات و منشأ وجودي مختص خود است و بعد از آفرينش ، ديگر از خالق اثر جدا مي شود. ولي با نسبت دادن موضوعي خلاف اثر يك خالق به او ، اثر و خالق را يكي فرض كرده و در نهايت به تناقض هلاكت باري مي رسيم.

به هر جهت هيچ يك از موارد ذكر شده از ارزش كار يالوم نمي كاهد و شايد ما حق چنين اعتراضي را نيز به او نداشته باشيم چرا كه او هرگز نام اثر خود را داستاني حقيقي نناميد و آن را در قالب رمان جاي داد.اما در مورد فيلم ، فيلم داراي نقاط قوت و همچنين ضعف بسياري است كه مختصرآ به آنها اشاره مي كنم.

در مرحله  اول بايد گفت كه انتخاب بازيگران به نحو انديشمندانه اي صورت گرفته و ناباورانه در تلقين شخصيت واقعي افراد مؤثر وارد شده است از آن جمله مي توان به بازيگران نقش نيچه و بروئر اشاره كرد. اما متأسفانه فيلم به لحاظ تكنيكي ضعيف بوده و جاي كار بيشتري داشته است. از آن جمله ريتم فيلم در همه جا هماهنگ نيست و به همين دليل دچار نوعي سطحي نگري شده است مخصوصآ در صحنه هايي كه به رؤياي شخصيت ها پرداخته شده است علاوه بر اينكه رؤياها بجاي فضايي وهم آلود ، فانتزي از كار درآمده ، داراي ريتم مناسبي نيز نيست. به هر حال فيلم ارزش يكبار ديدن را دارد و ديدنش را به شما توصيه مي كنم. همچنين اگر به كتاب دسترسي داريد با خواندن آن و مقايسه با فيلم نكات جالبي خواهيد يافت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 11:34  توسط احسان ارباب تفتي  | 

فيلمنامه فرويد ، آنچه فرويد بود يا سارتر مي خواست كه باشد !

چندي پيش به يك كتاب فروشي سر زدم تا از عناوين جديد كتابهاي منتشر شده آگاهي يابم و همچنين در صورت وجود ، كتاب جهان هولوگرافيك اثر مايكل تالبوت (ترجمه داريوش مهرجويي) را تهيه نمايم اما متاسفانه اين كتاب همچنان كمياب بود و مسئول كتابفروشي در اين زمينه مأيوسم كرد.بعد از چندي كند و كاو چشمم به كتابي با عنوان فيلمنامه فرويد اثر ژان پل سارتر افتاد البته اين كتاب جزئ كتابهاي تازه نبود اما من تا انروز از وجودش بي خبر بودم بلافاصله كتاب را خريدم و به خانه رفتم و اما كتاب...

در مقدمه كتاب آمده است كه در سال 1968 جان هيوستن فيلمساز آمريكايي از سارتر مي خواهد كه فيلمنامه اي بر اساس زندگي زيگموند فرويد برايش بنويسد سارتر هم موضوع را پذيرفته كه نتيجه كارش همين كتاب است.البته شايان ذكر است اين فيلمنامه به دليل حجم زياد از طرف هيوستن مورد قبول واقع نشده و او از سارتر مي خواهد تا كتاب را جرح و تعديل كند اما با شگفتي نسخه تجديد نظر شده سارتر داراي حجمي بيش از كتاب حاضر مي شود. نهايتآ هيوستن كتاب را به دو فيلمنامه نويس ديگر داده و از آنها مي خواهد تا اثري متناسب با نظرات وي تهيه كنند كه منجر به ساخت فيلمي با عنوان فرويد ، اميال پنهان مي شود.

و اما در مورد خود كتاب ، كتاب با حجمي بيش از 500 صفحه به مطالعات و زندگي فرويد در دوره آغازين بحث هيستري و بيماران هيستريك پرداخته است. اما نكته حائز اهميت اينكه ، سارتر هيچ گونه منبع كامل و مبتني بر حقيقتي در مورد زندگي فرويد نداشته و تنها با توجه به گزارشات جونز در زمينه هيستري و همچنين مطالب جسته و گريخته اي در مورد فرويد كتاب را به رشته تحرير در آورده است.در طول كتاب مواردي (من آنها را گل درشت مي نامم) وجود دارد كه به نوعي بيش ازبحثهاي ديگر كتاب انسان را به تفكر فرو مي برد از آن جمله اند رابطه فرويد با پدر ، رابطه فرويد با خود ، همچنين رابطه او با اجتماع غالب آنروز يعني مسيحيان ( همانطور كه ميدانيد فرويد يهودي بود ) و براستي كه هنوز در عجبم چگونه سارتر توانسته چنين مفاهيم عميقي را با روانكاوي پيوندي چنين سترگ دهد. سارتر در جايي گفته كه" روانكاوي علم نيست بلكه سلسله مطالعاتي است درباره خود و ضد خود" و اينجاست كه مي توانيم به دليل وجود مفاهيم گل درشت در اين كتاب پي ببريم.

علاوه بر مطالب گفته شده ، كتاب به لحاظ تكنيكال نيز اثري درخور توجه است و كاملآ توانسته از پس عنواني چون فيلمنامه برآيد. اگر به علم روانكاوي و همچنين فلسفه علاقه داريد خواندن اين كتاب را به شما توصيه مي كنم اين كتاب براي دوستداران سينما و فن نمايشنامه نويسي نيز خالي از لطف نيست.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:5  توسط احسان ارباب تفتي  | 

ساعت 5 عصر اما نه به تعبير لوركا

صداي ليفتراك در ساعت 5 عصر ، هواي گرم دم كرده در ساعت 5 عصر و تصفيه خانه كار مي كند در ساعت 5 عصر، چه بدبو 5 عصري بود، 5 عصر 14 مرداد 1387

خواب سر تا پاي وجودم را فرا گرفته و نمي توانم خود را از افكاري كه مثل خوره به جانم افتاده رها كنم. آه كه ديگر خسته شدم بدنبال معجوني مي گردم كه با خوردنش همه اين افكار شسته شود و درونم از تفكر تهي گردد. راستي چرا ؟ از كي من اينگونه شدم خودم هم نمي دانم فقط اين را ميدانم كه بصورتي غير عادي به سراغم مي آيد. راستي من يك خصوصيت بسيار نادر و گند را با خود يدك مي كشم با اينكه مي دانم براي رهايي از اين احساس بد چه بايد كرد اما دچار نوعي مازوخيسم شده ام ، آزارطلبي . دوست دارم كه زجر بكشم براي رهايي هيچ يك از اعضاي بدنم همكاري نمي كنند ولي برعكس وقتي پاي يك فكر آزاردهنده پيش بيايد از هم پيشي مي گيرند تا كداميك زودتر به استقبال درد برود اينهم صفتي است ديگرمنهم اينطورم.

كاش مي شد كه همين جايي كه هستم از روي صندلي خود را بر روي زمين بياندازم و مانند طفلي در آغوش مادر بخوابم اما حيف كه نمي شود بايد بيدار بود يا بعبارتي كلي تر بايد در هر وضعيتي برعكس آنچه آرامش بخش است عمل كنم. آخر اين همه رياضت براي چه وقتي با خود فكر مي كنم مي بينم كه در اين سه چهار سال اخير به اندازه چند مرتاض هندي سختي و رياضت كشيده ام اما چه فايده غير از چند تار موي سپيد در سر و چين و چروك بر روي و حتمآ كلي سال كاهش عمر كسي چه مي داند .اما واقعآ يك چيز ديگر هم هست كه گفتني نيست ولي در هر حال لذت بخش است مانند آبسه درون دهان كه با هر فشار دستي به درد مي آيد ولي باز دوست داري كه فشارش دهي .

الان دقيقآ يكسال و پنج ماه و پانزده روز است كه به استخدام اين شركت درآمده ام بله شركت معظم خودروسازي . هر روز بدتر از ديروز اين محيط واقعآ بدرد شكنجه زندانيان سياسي مي خورد. دست و دلم بكار نمي رود البته اگر كاري باشد . هر روز وقتي از خانه به سمت شركت حركت مي كنم با خود مي گويم ديگر امروز اصلآ بخود مجال فكر كردن نمي دهم مستقيم مي روم سر كارم و يكسره تا پايان ساعت اداري كار مي كنم اما مگر مي شود . همين كه وارد اين محيط مي شوم همه چيز رنگ مي بازد سيماي افرادي كه مثل رباط شده اند هر روز مثل روز پيش است يعني اگر طي يكسال هر روز از حركاتشان فيلم گرفته شود من يكي كه قادر به تشخيص تاريخ فيلمبرداري نيستم حس مي كنم آنها از كره ديگري آمده اند و يا من انساني غير عاديم كه البته اين طبيعي تر به نظر مي رسد چرا كه خدا را شكر تا بحال در اينجا يك نفر را هم مانند خود نديده ام. ديگر نمي دانم .....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:8  توسط احسان ارباب تفتي  | 

(Paris at Night (french

 

Trois allumettes une à une allumées dans la nuit
 
La premiére pour voir ton visage tout entire
 
La seconde pour voir tes yeux
 
La dernière pour voir ta bouche
 
Et l'obscuritè tout entière pour me rappeler tout cela
 
En te serrant dans mes bras.
 
Jacques Prevert

پاریس در شب

 

سه کبریت در شب یکی پس از دیگری روشن میشود

 

اولی برای اینکه چهره ات را بی هیچ کم و کاست  ببینم

 

دومی تا چشمانت را نظاره کنم

 

و آخری تا  تماشا کنم   دهانت را

 

و تاریکی فراگیر که همه آنها را به خاطرم بیاورد

 

وقتی در آغوشت می گیرم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 16:54  توسط احسان ارباب تفتي  | 

عشق سالهاي وبا "Love In The Time Of Cholera"

چند روز پيش به فيلمي با نقش آفريني خاوير باردم برخوردم و اين بهانه اي شد براي تماشاي فيلم عشق سالهاي وبا . همانطور كه از نام فيلم برمي آيد فيلم بر اساس كتابي پرفروش از گابريل گارسيا ماركز به همين نام ساخته شده است كه با صرف نظر از بازي خوب خاوير باردم بايد گفت فيلم هيچ نقطه قوتي نداشته و هم به لحاظ فني و هم به لحاظ تماتيك مشكلات فراواني دارد اگرچه داستان فيلم به منبع اقتباس وفادار مانده و همان داستان را روايت مي كند اما هيچ اثري از رئاليسم جادويي و لايه هاي مختلف داستان در فيلم نيست و تنها به برداشتي سطحي و شعارگونه از داستان نائل گرديده است . از اين موضوع كه بگذريم نوع گريم و لباس بازيگران نيز داراي ضعفهاي فراواني بوده و بجاي اينكه يادآور ناحيه اي كه داستان در آن مي گذرد (كلمبيا ، پاناما و ...) باشد بيشتر به شخصيت هاي داستاني چارلز ديكنز شبيه شده كه دليل آن هم عدم آشنايي سازندگان فيلم با فرهنگ بومي سرزمين مذكور مي باشد. همچنين گريم شخصيتها به لحاظ فني بسيار تصنعي از كار در آمده و مويد اين مطلب است كه شخصيتها مويشان را در آسياب سفيد كرده اند.

در مقابل همه ضعفهاي گفته شده شاهد بازي خوب و روان خاوير باردم در فيلم هستيم كه نتوانسته بخودي خود فيلم را از ورطه سقوط برهاند. به هرحال فيلم ارزش يكبار ديدن را دارد و نكته اي كه حداقل من را بسيار متعجب ساخت ديدن نام Mike Newell در سمت كارگردان فيلم بود براستي چگونه اين همه گاف از نظر سازنده فيلمي چون Donny Brasco  پنهان مي ماند ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 3:40  توسط احسان ارباب تفتي  | 

نكاتي در باب فيلم "Hus i helvete " ساخته سوسن تسليمي

اين فيلم كه به اشتباه خانه جهنمي ترجمه شده ( All Hell Let Loose ) محصول سال 2002 كشور سوئد است و سرگذشت يك خانواده مهاجر ايراني در كشور سوئد را در مقطعي از زندگي آنها به تصوير مي كشد .

 فیلم به لحاظ فني ساختاري مستقل و تجربي داشته (شايد تعمدا) و زبان فيلم فارسي و سوئدي مي باشد . خانواده سربندي كه متشكل از پدر و مادر، مادربزرگ ، دو دختر و يك پسر مي باشد در آستانه ازدواج دختر دوم هستند و در همين حين دختر بزرگتر كه براي تحصيل (ظاهرا) به آمريكا رفته است به سوئد بر مي گردد در طول فيلم مشخص مي شود كه خانواده سربندي به لحاظ اخلاقي داراي مشكلات عديده اي است تا آنجا كه شخصيت مادر بزرگ نيز گاهي به اين مشكلات مي افزايد .يكي از مشخصه هاي مهم و تا حدي كم سابقه فيلم استفاده از الفاظ و واژگان ركيك در فيلم است كه به كرات تكرار مي شود و شايد در سينماي ايران بي همتا باشد .

 

 

با توجه به اينكه تعدادي از بازيگران فيلم نابازيگر مي باشند انتخاب سبك و لحني تجربي براي فيلم هوشمندي خانم تسليمي را مي رساند البته فيلم داراي مشكلاتي نيز مي باشد از آن جمله تيرگي و انحطاط كليه اعضاي خانواده آن هم بصورت مكرر بنوعي باعث تصنع داستان گويي شده و گل درشت از آب در آمده ولي نكته مهم اين كه همين موضوع نيز در خدمت داستان بوده و باعث ايجاد يك كمدي سياه گرديده است.

به هر حال تسليمي به خوبي توانسته به هدف خود كه همان تاثير گذاري بر روي تماشاگر است برسد و اين تاثير از همان دقايق ابتدايي فيلم خود را نشان داده و از شوكه شدن تماشاگر تا حدي جلوگيري مي كند.

فيلم به نوعي به معظلات مهاجرت پرداخته و در آن رويارويي سنت و مدرنيسم (اخلاق و آزادي) منجر به انحطاط خانواده مي گردد .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 5:59  توسط احسان ارباب تفتي  | 

نگاهي مختصر به مقوله شناسايي نگري

همانطور كه مي دانيد اگر از منظر رويكرد به موضوعات بخواهيم سير فلسفه را طبقه بندي نماييم به دو بخش فلسفه قديم وفلسفه جديد تقسيم مي شود كه در اين ميان دكارت بعنوان نقطه عطف اين مسير باعث پيدايش چنين تقسيم بندي شده است.

دكارت با تعريف جديد خود از وجود يعني Je Pense Donc Je Suis  (من مي انديشم پس هستم ) باعث ايجاد شاخه اي عظيم و بسيار مهم در عرصه فلسفه بنام شناسايي نگري شد كه در صورت پذيرش آن پرداختن به بقيه مسائل بدون طي اين مرحله بحراني ناممكن بود. دكارت با وابسته كردن وجود به انديشه و ذهن كاري بس خطرناك نمود كه كليه فيلسوفان و متفكران بعد از خود را تحت تاثير قرار داد و واقعا مشخص نيست كه اين موضوع تا كي ادامه يابد؟

اما به هر حال از آنجا كه اين موضوع باعث زير و زبر شدن مفاهيم پذيرفته شده تا آن روزگار شده ، بطبع  عكس العمل هاي متفاوتي را پذيرا بود. بطور كلي شناسايي نگران به سه دسته : ماترياليست ها ، ايدئاليست ها ومعتقدين به توازن جسم و ذهن تقسيم مي شوند.

ماترياليست ها با طرح اين مساله كه ماده بر ماده تاثير مي گذارد و اساسا حركت يك جسم بدون مقايسه آن با جسم ديگر بي معناست نظريه خود را اينگونه بيان مي كنند : چون ذهن بر جسم تاثير مي گذارد پس امري مادي است .

ايدئاليست ها اما ذهن را جدا از ماده در نظر گرفته و با توجه به تجربه جهان هستي با حواس پنج گانه ، هستي و وجود را وابسته به ذهن مي دانند وجهان را امري ذهني مي شمارند.

اما در اين ميان معتقدين به توازن ذهن و جسم ، اعتقاد به استقلال هر دو داشته و بنظر آنها نه ذهن و نه جسم را بر ديگري اثري نيست. حال براي درك بهتر موضوع به مثالي كه به غار افلاطوني معروف است و به تفاوت عينيت و حقيقت مي پردازد توجه نماييد:

غاري را در نظر بگيريد كه چند كودك درون آن و پشت به در ورودي بسته شده باشند بطوريكه نتوانند پشت سر خود يعني ورودي غار را ببينند. حال اگر بيرون از غار آتشي روشن باشد با گذر افراد و حيوانات از جلو آتش سايه آنها بر روي ديوار غار افتاده و كودكان قادر به ديدن آن هستند.مشخص است كه با توجه به ناتواني كودكان در مشاهده بيرون غار، آنها مرتبا تصاوير مبهمي را روي ديوار غار مشاهده مي كنند و چون تجربه اي از حقيقت ندارند نسبتي ميان حقيقنت و عينيت (آنچه مي بينند) نخواهند يافت.با همين مثال ساده افلاطون نشان داد كه چگونه عينيت و حقيقت مي توانند با هم نا خوان باشند يا به زبان ساده آنچه مي بينيم امري واقعي نيست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:0  توسط احسان ارباب تفتي  |